پنجشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ ه‍.ش.

سکس من و خاله طاهره

اسم من هومن هست و 26 سالم هست. علت اين که مي خوام اين داستان رو براتون بگم اينکه اولاً هميشه دوست داشتم اين داستان رو تو اين سايت براي شما بنويسم و ثانياً چند داستان در مورد سکس خانوادگي و مخصوصاً سکس با خاله تو سايت هست که اميدوارم با اين داستان اين مجموعه کامل تر بشه و اينو هم بگم که اين داستان کاملاً واقعي هست و حالا اين هم از داستان سکس من و خاله طاهره:جريان مربوط به تابستون سال 83 مي شه. خاله من 43 سالش هست و خيلي اندام و قيافه سکسي داره والبته خيلي هم پولدار هست.اون 3 تا بچه داره و من هميشه به علت دوستي زياد با پسرخاله هام خيلي به اونجا رفت و آمد دارم.من هميشه تو کف خالم بودم، خيلي از مواقع سعي مي کردم(مخصوصاً زمان دانشجويي) صبحها که مي دونستم به جز خالم هيچ کس خونه نيست برم اونجا تا اگر احياناً ميره حمام از سوراخ درب حمام اون بدن رويايي رو نگاه کنم و لذت ببرم.يا مثلاً خانواده خالم چون به من اعتماد کامل دارند هميشه وقتي مي رفتند مسافرت يه کليد به من مي دادند تا در نبودشون به اونجا سر بزنم.من هم از فرصت استفاده مي کردم و با لباسهاي زير خالم چند بار حسابي جق مي زدم و دلي از عزا در مي آوردم.تابستون سال 83 که شوهر خالم به سفر کاري رفته بود. مامانم به خاله طاهره زنگ زد و گفت: ما مي خوايم بريم لواسون( ما اونجا يه ويلا دارم) شما هم بيايد بريم که اونها هم گفتند باشه.همه تا شب توي ويلا بوديم و قرار بود که 2 شب هم اونجا باشيم که شوهر خالم ساعت 10 شب به موبايل خاله زنگ زد و گفت به کپي پاسپورت بچه ها احتياج پيدا کرده و حتما همين امشب بايد کپي پاسپورت ها رو براش فکس کنن در نتيجه خاله بايستي حتما بر ميگشت تهران.چون تمام بچه ها رفته بودند قدم بزنند و من چون حوصله نداشتم نرفته بودم قرار شد من و خاله برگرديم تهران و شب رو هم تهران باشيم و صبح برگرديم به لواسون.ساعت 11 شب از لواسون حرکت کرديم به سمت تهران. همش پيش خودم مي گفتم چي مي شه من و اين پري دريايي با هم سکس کنيم ولي نمي دونستم که امشب روياي من به حقيقت مي پيونده.تو همين افکار بوده که يه دفعه خاله گفت : هومن يه سوال کنم راستش رو مي گي؟گفتم : البته خاله جون.خاله گفت: دوست دختر داري؟گفتم: نمي دونم چي بگم خاله جون. چون اگر بگم آره که مي گيد بده(خاله من يه مقدار مذهبي هست) و اگر بگم نه هم دروغ گفتم(اتفاقاً من اون موقع يه دوست دختر توپ داشتم)خاله گفت: نه عزيزم.اگر فقط با يکي باشي خوبه ولي به شرط اينکه فقط يه دونه باشه و هر روز با يکي نباشي (اين حرف خاله برام خيلي جالب بود چون اولين بار بود که اينو ازش مي شنيدم)تا تهران به همين صحبتهاي معمولي گذشت و رسيديم به خونه خاله طاهره. خاله سريع کپي پاسپورتها رو فکس کرد و گفت : من مي رم يه دوش بگيرم.داشتم از شوق مي ترکيدم چون مي تونستم باز خالم رو لخت ببينم.اون به حمام رفت و من سريع از سوراخ درب حمام شروع به تماشا کردن اون کردم.اولش بلوز و شلوارش رو در آورد و بعد سوتين و شورت سفيدش رو به کناري انداخت و به زير دوش رفت.داشتم از شدت شهوت مي ترکيدم. کيرم رو در آوردم و در حالي که داشت منفجر مي شد مرتب مي مالوندمش و از ديدن اون صحنه رويايي لذت مي بردم.همينطور داشتم خاله طاهره رو مي ديدم و جق مي زدم که کم کم داشت آبم مي اومد و ديگه آخرهاي کار بودم که چشمام رو بسته بوده و مي خواستم موقعي که آبم مي يادش در فکر کردن اون باشم که يه دفعه صداي باز شدن درب حمام رو شنيدم. واي خداي من چي مي بينم. خاله براي برداشتن حوله درب حمام رو باز کرد و من رو کير در دست جلو حمام ديد!!!داشتم سکته مي کردم. يه دفعه خاله که بدنش رو پشت درب قايم کرده بود داد زد: زود پاشو گم شو تو اتاق.واي خداي من چه آبرو ريزي شده بود. يعني اون مي خواد چي کار کنه؟ داشتم از ترس مي مردم و همش تو اين فکر و خيال بودم که اون مي خواد چي کار کنه. من رفتم و نشستم توي اتاق پذيرايي و بعد از حدوداً 10 دقيقه خاله اومد. از صورتش مي شد فهميد که اون هم يه کم ترسيده ولي معلوم بود که عصباني هست. بدون اينکه چيزي بگه نشست کنارم و بعد از چند لحظه و در حالي که من سرم رو پايين انداخته بودم گفت: چرا اين کارو کردي؟من هيچ چيزي جواب ندادم و اون باز اينو ازم پرسيد و من در جوابش گفتم: ببخشيد.اون گفت: ببخشيد بدرد من نمي خوره و من علتش رو مي خوام بدونم.گفتم: قول مي ديد هميشه بين خودمون بمونه.گفت: قول مي دمگفتم: قول قول که ناراحت نشيد و به کسي هم نگيد.گفت: قول مي دم ولي به شرط اينکه همه چيز و به من بگي.بدش من نزديک به نيم ساعت همه چيز و ميزان علاقم به اون رو براش توضيح دادم و گفتم که تقصير خودم نيست و توي اين همه آدم از تو خوشم مي ياد.و بعدش اون در حالي که آرومتر شده بود گفت: که هومن جون من خاله تو هستم و از طرفي شوهر دارم و بايد اينو درک کني.من گفتم: خوب آخه چي کار کنم. خودم همه اينها رو مي دونم ولي نمي تونم جلوي اين علاقم رو بگيرم. اگر حتي فقط بزاريد هر چي مي خوام ببوسمت شايد کم کم با همين قانع بشم و ديگه از سرم بيوفته(مي دونستم اگر بتونم راضيش کنم کم کم مي شه پيش رفت کرد)گفت: نه اصلاً نمي شه. مگه من نگفتم به هيچ وجه همچين حرفهايي نزن.و من خيلي بهش التماس کردم. خيلي زياد. و تونستم راضيش کنم که حداقل بزاره لبهاش رو ببوسم.البته گفت: فکر نکني ديگه هر کاري بخواي مي توني بکني يا اينکه هر روز بياي لبهاي من رو کبود کني.من که از خوشحالي تو پوست خودم نمي گنجيدم گفتم: فقط شما بزاريد من ببوسمتون بقيش حل مي شه(يقين داشتم اگر بتونم کم کم روم بهش باز بشه مي تونم خيلي کارهاي ديگه باهاش کنم)صورتم رو آوردم جلو و نزديک لباش کردم. واي خداي من. داشتم از حرارت ذوب مي شدم. اين لحظه رو توي خواب هم نمي ديدم. لبام رو گذاشتم رو لباش. مثل عسل شيرين بودند. نمي دونم چقدر طول کشيد ولي يکي از بهترين لحظات زندگيم رو تجربه کردم.کم کم به زير گلوش رفتم و وقتي اونجا رو مکيدم يه آه کوچک کشيد و کم کم داشت به صورت ناله در مي آمد و فهميدم تحريک شده ولي خودش زود من رو عقب زد و گفت: ديگه بسه. بعد سريع پاشد و رفت تو اتاقش.من که حسابي راست کرده بودم دستم رو روي کيرم گذاشتم و با مالوندن اون در فکر دست آورد بزرگ امشب بودم.ساعت نزديکيهاي 1 صبح بود و من رفتم تلويزيون رو روشن کردم و شروع کردم به نگاه کردن. بعد از چند دقيقه خاله از اتاقش اومد بيرون و در حالي که يه لباس خواب کوتاه تا بالاي زانو که شورت و سوتينش کاملاً مشخص بود رو بر تن داشت آمد نشست توي حال.هيچ کدام حرفي نزديم و من ديدم کم کم شايد بشه استفاده کرد رفتم کنارش نشستم.يه دفعه مثل اينکه از آدم ناراحت باشه گفت: هومن چرا آخه اين کارو کردي. پسر بي عقل حالم رو خراب کردي!گفتم: يعني چي خاله جون؟گفت: تو که استادي پس چرا خودتو به نفهمي زدي؟يعني نمي فهمي چي شده؟ تحريکم کردي بچه جون.واي خداي من. چي مي شنيدم. به من گفت تحريک شده.ديدم بهترين فرصت رو به دست آوردم. سريع دستم رو دور گردنش حلقه کردم و گفتم: خاله تو رو خدااينقدر من و خودت رو اذيت نکن. هيچ کس از رابطه من و تو مطلع نمي شه. بيا سعي کنيم از اين رابطه لذت ببريم. مطمئن باشيد هميشه بين من و شما مي مونه.خاله هيچ چيزي نگفت و من خودم رو بهش چسبوندم و لبم رو گذاشتم رو لباش. واي خداي من مثل آتيش بود. کيرم مثل برق از جاش بلند شده بود. مثل سنگ سفت شده بود.کم کم به زير گردنش رفتم و تمام گردنش رو مکيدم. ديگه آه و نالش شروع شده بود و من هم يه دستم رو آروم گذاشتم روي سينه هاش و خيلي آروم شروع به مالوندن کردم که يه دفعه گفت: خاله جون اينجا نه. بريم تو اتاق. هر دو پا شديم رفتيم تو اتاق خواب خاله و در رو بست و فقط يه چراغ خواب کم نور روشن کرد.نمي دونم چه شکلي رفتم طرفش و باز شروع به لب گرفتن کرديم.هر دو مثل ديونه ها به جون هم افتاده بوديم. در همون حال لباس خوابش رو در آوردم و خوابوندمش روي تخت که گفت: عزيزم لباسات رو در بيار. من لباسهام رو به جز شرتم در آوردم .بعدش خوابيدم روش و شروع کردم تمام بدنش رو از پايين خوردن. معلوم بود خيلي لذت مي بره. يه مقدار سينهاش رو از روي سوتين مالوندم و در حالي که يه کم به سمت بالا خم شده بود سوتينش رو باز کردم. مشغول خوردن سينه هاي خاله عزيزم شدم.چقدر شيرين بودن. همينطور که اين کارو کردم آروم آروم به پايين آمدم و دور بهشتيش رو مي بوسيدم.وقتي شروع کردم بهشتيش رو خوردم ديگه داشت جيغ مي زد و همش قربون و صدقم مي رفت.ميگفت: بخورش قوربونت برم. بخورش عزيز دلم...بعد از اينکه حسابي براش خوردم گفت بخواب و در حالي که شورتم خيس خيس شده بود شرتم رو در آورد و شروع کرد برام ساک زدن.آخ که چقدر ماهر بود. خيلي با ولع اين کار رو مي کرد(بعدها بهم گفت که بر خلاف خودش شوهرش از اين کار خوشش نمي ميومده)خيلي خوب اين کار رو انجام مي داد و معلوم بود خيلي دوست داره.بعدش به اون گفتم مي خوام بکنمت و اون در حالي که يه لب ازم گرفت به صورت طاق باز خوابيد. خودش کيرم رو به داخل بهشتيش هدايت کرد. خيس خيس بود و خيلي داغ.جاتون خالي تا حالا اونقدر لذت نبرده بودم. خاله طاهره هم که از بس جيغ مي زد داشت نفسش بند مي اومد و غرق لذت بود. کم کم سرعتم رو تند کردم و همينطور اون رو مي بوسيدم. که گفت : حالا تو بخواب و من بشينم روت. اين کارو کردم.اين طوري هم خيلي حال مي داد. کيرم تا ته مي رفت توي کسش و مثل قبل همش قربون صدقم مي رفت.يه دفعه بدنش شروع کرد به لرزش و در حالي که من رو تو بغلش گرفته بوداز فرط شهوت جيغ مي زد و بعدش آروم شد که فهميدم ارضاء شده.يه کم بعدش به خاله گفتم: من کم کم داره آبم مي ياد و اون از روم بلند شد و در حالي که سريع برام ساک مي زد تمام آبم رو توي دهنش خالي کردم و اون هم تا آخرش رو خورد و بعدش هر دو تا صبح تو بغل هم خوابمون برد.صبح با هم رفتيم حمام و توي حمام هم يه بار ديگه کردمش.توي راه که داشتيم بر مي گشتيم لواسون ازم تشکر کرد و گفت که خيلي لذت برده.منم بهش گفتم: خاله جون ديديد که خوبه و براي هر دومون لذت بخشه.خاله گفت: از اين به بعد مواقعي که با هم تنها مي شيم بهم بگو طاهره و نمي خواد بگي خاله.بعد از اون جريان تقريباً هفته اي دو بار با هم سکس داريم و هر دو از اين وضعيت کاملاً راضي هستيم.

هیچ نظری موجود نیست: